به اضافه ٩٠ مقاله ديگر در پيش بيني آينده قيمت ارز ، مسكن و طلا
براي عضويت روي عبارت ذيل كليك كنيد :
به اضافه ٩٠ مقاله ديگر در پيش بيني آينده قيمت ارز ، مسكن و طلا  براينمی‌خوام با بحثای پیچیده‌ی مهندسی مخابراتی گیجتون کنم، ولی به زبون ساده بگم: وقتی با موبایل یه نفر تماس می‌گیرید و جواب نمیده، پیامی با مفهوم «تماس از دست رفته» بر صفحه‌ موبایل طرف نقش می‌بنده و اون رو از تماس شما مطلع می‌کنه. نیازی نیست ۷۴۳ بار دیگه زنگ بزنید.

Join → Tv tarke gonahقسمت دوازدهم
وقتی از خواب بیدار شدم برای یک لحظه همه چیز رو فراموش کرده بودم اما با دیدن دسته گل سحر دوباره تمام حرفها کلمه به کلمه یادم اومد.
مامان روی صندلی خوابش برده بود،هوای بیرون نشون میداد چیزی تا غروب نمونده،از تصور فرهاد و نازنین کنار هم تهوع بدی بهم دست میداد،ملحفه رو روی سرم کشیدم و بی صدا گریه کردم.
*یک هفته بعد*
دکتر صدر هر روز صبح برای معاینه میومد تا اینکه یک روز یک دکتر دیگه اومد،از دیدنش عصبانی شده بودم،باورم نمیشد که حضور یک دکتر هم بخشی از وابستگی های زندگیم بشه،از هفته ی قبل به خودم قول داده بودم دیگه به هیچ کس وابسته نشم،اما بعضی تعلقات بدون اینکه ما بفهمیم در ذهن و قلبمون نفوذ میکنه و تا میایم به خودمون بجنبیم وابسته شدیم،هرچند گاهی به اشتباه اسم وابستگی رو عشق میذاریم و من از این توهم که نکنه عاشق دکترم شده باشم تمام تنم میلرزید چون قسم خورده بودم مردی رو وارد زندگیم نکنم اما
با غیاب دکتر صدر فهمیدم اونقدرها هم محکم نیستم.بعد از اینکه دکترجدید و مادرم از اتاق بیرون رفتن دست پرستار رو گرفتم و گفتم:”چرا دکتر صدر نیومد؟”
اول نگاهی بهم انداخت و بعد همینطور که دوباره مشغول کارش شد گفت:”رفت منطقه”
“کدوم منطقه؟”
“معلومه دیگه منطقه ی جنگی”
“رفته اونجا چکار؟”
“چه سوالایی میپرسی ها،رفته اونجا تفریح”
“خب،مگه اینجا کار نداره؟”
“دکتر صدر هر چند وقت یکبار میره منطقه،کلا آدم کم حرفیه،اما همه بهش وابسته میشن حتی مریضاش”
با این حرف پرستار نفس عمیقی کشیدم،خوشحال شدم از اینکه احساس من به دکتر عشق نیست یک وابستگی ساده ی که باقی مریض ها هم این حس رو دارن.
بعد از شنیدن اون خبر تلخ روند بهبودیم کند شد،انگار بدنم خلع سلاح شده بود.
به گفته ی دکتر باید زودتر از اینها ورزشهای فیزیوتراپی رو شروع میکردم، روزی چند دقیقه پیاده روی برای منکه یک هفته فقط اتاقم رو دیده بودم تنوع بزرگی بود.
دو هفته از تمرین ها گذشت و میتونستم با گرفتن دستم به دیوار راه برم،صبح زود با دیدن کابوس نازنین از خواب پریدم،هنوز آفتاب نزده بود،آهسته بدون اینکه مامان رو از خواب بیدار کنم از تختم پایین اومدم و از اتاق بیرون رفتم،دوباره احساس شدید ترس و افسردگی به من غلبه کرده بود،توی ایستگاه پرستاری کسی نبود،با تکیه به دیوار آهسته جلو رفتم که چشمم به اتاق پزشک افتاد و دیدم دکتر صدر…..
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار