مهربونی دیگه مهربونی نیست ،
اگه منتظر پاداش و تلافی باشید ..

مهربونی دیگه مهربونی نیست ، اگه منتظر پاداش و تلافی باشید ..خسته شدم بابا

هی میاید میگید لینک کانال “دورهمیِ مهران مدیری” رو بده

بفرما اینم لینکش ‍️

ببین، بخند، بترک
می بوسمت …
بدون سانسور…
و می گذارمت تیتر درشت روزنامه…
آنجا که حروفش را…
بی پروا چیده اند
و خبرهایش را محافظه کارانه …
و من همیشه …
زندگی را آسان گرفته ام
عشق را سخت …

نزار قبانی

️هيجان و لذت ميليونر شدن در پیش بینی بازی مهيج امروز دربى در تك شوت ️
۱۰۰% شارژ هدیه
پرداخت آنلاین
کازینو آنلاین️Kaj9
واریزی سریع و لحظه ای
لینک ثبت نام

عضویت در کانال
پیش بینی بازیهای ورزشی️
۱۰۰% شارژ هدیه
پرداخت آنلاین
کازینو آنلاین️
واریزی سریع و لحظه ای
لینک ثبت نام

عضویت در کانال
تا آسمان
قسمت چهل و هفتم
پرستارها با عجله اومدن و زیر بغلم رو گرفتم،انگار از در و دیوار غم میبارید،کشون کشون بردنم ،از کنار اتاق علی که رد شدیم دوباره شروع کردم جیغ زدن،بزور خودمو از دستشون کشیدم بیرون،درب اتاق قفل بود،میکوبیدم به در و ضجه میزدم:”علی درو باز کن،تو که همچین آدمی نبودی،تو قول دادی منو ببری…”
سوزش سوزن سرنگ رو روی دستم احساس کردم،بدن کرخت شد،فکم سنگین شده بود،چشام دیگه مقاومت نکردن و بسته شدن،یکدفعه دیدم در اتاق علی باز شد،با عجله رفتم تو،دیدم پشت میز نشسته و داره قران میخونه،رفتم کنارش و گفتم:”علی برگشتی؟میگفتن شهید شدی”
دوباره همون نگاه مهربون بهم خیره شد و گفت:”بچه ها مادر میخوان ستاره”
قران رو بوسید و داد بهم…
چشامو باز کردم،دلم میخواست توی خونه باشم کنار علی،ارزو میکردم همه چی خواب باشه،اما چهره ی ماتم زده ی مامان بتول بالای سرم و در و دیوار بیمارستان خبر از حقیقت شوم نبودن علی میدادن.
مامان بتول با گریه موهامو نوازش کرد و گفت:”خوبی دخترم؟”
“خوب؟بدون علی؟…”
هر دومون زدیم زیر گریه…گفتم:”بچه ها…بچه ها کجان؟”
“سپردمشون دست طیبه،طفلک نگرانت بود”
با خودم فکر کردم وضعیت طیبه خیلی بهتر از من بود،حداقل شوهرش مزاری داشت که بره بشینه و ساعتها باهاش درد و دل کنه،اما علی من…
از شهادت علی چیزی به مامان و بابا نگفتم چون اگر میفهمیدن مجبورم میکردن برم آمریکا و من به علی قول داده بودم مواظب مادرش باشم،هربار مامان زنگ میزد و حال علی رو میپرسید خنجری به قلبم میخورد و بغضمو قورت میدادم و میگفتم:”خوبه،سلام میرسونه”
چهره ی معصومانه ی بچه ها و اینکه چطور بدون پدر بزرگشون کنم،حالم رو روز به روز بدتر میکرد.ضعف اعصاب شدید پیدا کرده بودم تونقدر که با کوچکترین نغ و گریه ی احمد یا ریحانه از کوره در میرفتم و سرشون داد میزدم،مامان بتول صبورانه درکم میکرد و سعی میکرد بچه ها زیاد طرفم نیان.
دوماه از رفتن علی گذشته بود اما داغش توی سینم تازه بود مثل روز اول،باهاش قهر کرده بودم.
تا اینکه یکروز طیبه با یک بسته کادو اومد پیشم و گفت:”ستاره جان،وقتشه رخت عزاتو دربیاری،هم اون پیرزن بنده ی خدا هم بچه ها نیاز به انرژی و قدرت جوونی تو دارن،درکت میکنم،اگه به خود آدم باشه دلش میخواد تا ابد سیاه تنش کنه،اما به نظرت دکتر ازین وضعیت راضیه؟اون فقط وقتی خوشحال میشه که بدونه توی برای بچه هاش یک مادر بینظیری”
یاد حرف علی توی خوابم افتادم،طیبه راست میگفت توی این دوماه مادر نبودم.
عزاداری برای علی رو به قلبم محدود کردم ،تمام عکسهای علی رو پیچیدم لای چادر مشکی ای که واسم خریده بود و نپوشیده بودمش تا توی سفر مشهدی که قرار بود باهم بریم و هیچ وقت قسمت نشد،سرکنم.
اشکهام تمام چادر رو خیس کرد،زیر لبم گفتم:”دیدار ما به قیامته علی،اونجا شکایتت رو به مادر س میکنم که زیر قولت زدی”
داغ شوهر و دوتا پسر برای مامان بتول سنگین بود و شش ماه بعد اون هم منو تنها گذاشت.
درمونده و عاجز تمام حقیقت رو به مامان گفتم و یک ماه بعد دست بچه ها رو گرفتم و راهی آمریکا شدم.
قبل از رفتنم،رفتم طبقه ی بالا،گلدونایی که علی خریده بود خشک شده بودن،نشستم کنارشون و گفتم:”یادته علی اخرین باری که قرار بود از کشور برم یکدفعه سر و کلت پیدا شد و همه چی تغییر کرد،ایکاش باز هم میومدی مثل همون سال،مثل همون روز.”
احمد و ریحانه باهم بازی میکردن و تازه راه افتاده بودن.
چرخی توی خونه زدم،دلم میخواست برای اخرین بار عطر حضور علی رو و خاطراتش رو بو بکشم،با گریه گفتم:”من بدون تو چه اینجا چه اونسر دنیا غریبم علی،فقط دعا کن عمرم زود بگذره”
بچه ها مبهوت کارهای من بودن،ریحانه اومد جلو و چادرمو کشید،بغلش کردم و با دستهای کوچیکش اشکای صورتمو پاک کرد.
هواپیما که از زمین بلند شد،نگاهی به خاک ایران کردم،که یکجایی توی قلبش علی رو پنهون کرده بود،سرمو چسبوندم به صندلی و آهسته گفتم:”خداحافظ دکتر صدر بی معرفت”
بعد از یک مسافت خسته کننده با بهانه گیری های احمد و ریحانه بالاخره رسیدیم،مامان و بابا…..
لیلا ایران منش
پیام داده بودین داستان غمگین شده،بله درسته غمگینه،اما این غم واقعیت روزهای جنگه،یک عده عشقشون رو پای امنیت ماها دادن و چاره ای جز به تصویر کشیدن بخش کمی از این حقیقت نداشتمایکاش دختر و پسرهای نسل بعد از جنگ میفهمیدن چه عشق ها قربانی این شد که امثال ما بمونیم و درست زندگی کنیم نه اینکه اسم هر ارتباط نامشروعی رو عشق بذاریم
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار