️دادستان: مقایسه ماهواره و حجاب، قیاس مع الفارق است | ادعای امنیتی کردن فعالیت‌های زیست‌محیطی کذب است

عباس جعفری دولت‌آبادی، دادستان تهران:
▪️مقایسه ماهواره و حجاب، قیاس مع الفارق است؛ چرا که ماهواره در منازل مردم و حریم خصوصی است، اما کشف حجاب در اماکن عمومی صورت می‌گیرد.

▪️جمهوری اسلامی نبوده که حجاب را الزامی کرده، بلکه مردم ایران مسلمان و معتقد به حجاب هستند و اقدام یک یا چند نفر در نقض این ضرورت، با وضعیت میلیون‌ها زن ایرانی با حیا و متشرع قابل مقایسه نیست./ روابط عمومی دادستانی

▪️مشروح را در خبرآنلاین بخوانید؛

IRعرضه اوراق گواهی سپرده مدت دار ویژه سرمایه گذاری عام در تمام شعب بانک گردشگری

tourismbank️دادستان: مقایسه ماهواره و حجاب، قیاس مع الفارق است | ادعای امنیتیتبليغاتتا آسمان:
تا آسمان
قسمت بیست و چهارم
بعد از رفتن بابا و مامان با اینکه کنار علی بودم اما غریبی میکردم،فکر اینکه چقدر ازشون دورم آزارم میداد،مادر علی آروم و مهربون بود،اوایل نمیذاشت هیچ کاری انجام بدم،حتی وقتی علی توی بیمارستان شیفت بود بیشتر هوامو داشت و میگفت:”علی سپرده اینجا باید مثل خونه ی پدریت باشه بلکم بهتر و راحت تر”اما خودم احساس بدی میکردم و دوست داشتم کاری انجام بدم و مفید باشم.
زندگی با علی هر روزش واسم با روز قبل فرق داشت چیزهایی میدیدم و میشنیدم که از کوچیکی ازشون منع میشدم،مثل نماز.
هر صبح قبل از اذان علی از خواب بیدار میشد و گوشه ی اتاق جانماز مخمل سبزش رو پهن میکرد،بی سر و صدا شروع میکرد به نماز خوندن،یکروز گفتم:”حداقل موقع اذان پاشو،چه حوصله ای داری از جای گرم و نرمت بلند میشی و میری وضو بگیری”
خندید و گفت:”اخه خدا اون موقع رزق بیشتری میده،یک روز ازش یک ستاره خواستم و خدا تورو به من داد،تو یکی از بهترین رزقایی بودی که خدا نصیبم کرد”
بازوشو گرفتم و گفتم:”مگه رزق فقط خورد و خوراک و این چیزا نیست”
خیره شد توی چشمهام و لبخندی زد و گفت:”رزق هرچیزی میتونه باشه که توی راه تکامل انسان نصیبش میشه،چه تکامل مادی چه معنوی”
“یعنی تو هر رزقی خواستی خدا بهت داده؟”
“یکیشو هنوز نه”
“چی؟”
“شهادت”
بغضم گرفت و دستشو محکم گرفتم و گفتم:”فردا صبح منم بیدار کن،میخوام…میخوام از خدا بخوام بهترین رزقی که بهم داده رو ازم نگیره،علی من بلد نیستم نماز بخونم،بلد نیستم مثل تو با خدا راز و نیاز کنم،اما خدا صدامو میشنوه مگه نه؟؟؟میخوام همون ساعتی که میگی خدا رزق رو میده بهش بگم هیچ وقت هیچ وقت تورو از من نگیره”
علی با مهربونی اشکهام رو پاک کرد و گفت:”خانم خوب من،هرکسی یک پایانی تو این دنیا داره،اینکه داستانت چجوری تو این دنیا تموم شه،جایگاهت رو توی اون دنیا تعیین میکنه،بعضیا پایان داستانشون آسمون هفتمه بعضیا به آسمون اولم نمیرسن”
هیچی از حرفای علی نمیفهمیدم،تنها چیزی که منو میترسوند نبودن و ندینش بود.
علی یک گوشی تلفن خرید و وصل کرده بود توی اتاق تا هرموقع که خواستم بتونم با خیال راحت با مامان و بابا صحبت کنم.
خونه ی اونا ساده و قدیمی بود،یک حیاط کوچیک داشت که وسطش باغچه بود و درخت سیب،علی عاشق این درخت بود و میگفت باباش برای تولد هفت سالگیش اونو کاشته.
حیاط با سه تا پله مزائیکی به ایوون متصل شده بود،نرده های چوبی ایوون رنگ سبز بود نمای قشنگی به حیاط داده بود،اتاق موقت ما یک در به سمت ایوون داشت و یک درب به سمت راه روی اصلی.
روی طاقچه ی اتاق آینه شمعدون قدیمی مادرش بود که بخاطر من جمعش کرد و آینه شمعدون من رو گذاشت و قاب عکس پدر و برادر علی .
مادر علی دوتا پشتی لاکی رنگ نو خریده بود و با یک تشکچه ی مخمل زرشکی گذاشته بود گوشه ی اتاقمون تا بقول خودش رنگ نویی بگیره،میگفت شگون نداره عروس برای بار اول پاشو جایی بذاره که وسایلش کهنست…..
لیلا ایران منش
tarke gonah

برچسب ها

این مطلب بدون برچسب می باشد.

ارسال دیدگاه جدید

نظرات برای این مطلب بسته شده است.

Sorry, the comment form is closed at this time.

به نکات زیر توجه کنید

  • نظرات شما پس از بررسی و تایید نمایش داده می شود.
  • لطفا نظرات خود را فقط در مورد مطلب بالا ارسال کنید.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتسئواجاره ویلا و فروش ویلا شمالسرویس و تعمیر کولر گازیاجاره ویلافروش ویلااجاره ویلافروش ویلاویلا شمالویلا زیباکنار